معاون فرهنگی نوشهر

معاون فرهنگی نوشهر

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 

قصهٔ مهدی و بابا

28 دی 1404 توسط دهقان

قصهٔ مهدی و بابا

کارگر بود‌. همیشه سر به زیر و کم‌صحبت. سعی می‌کرد کمتر دیده شود. وقتِ کارهای سخت، سر و کله‌اش پیدا می‌شد. سفرهٔ امام حسین و حضرت زهرا که جمع میشد، تقریبا همه می‌رفتند، اما او می‌ماند. نه تنها دیگ و ظرف‌ها، که سالن را هم می‌شست. مراسم‌های هیئت را خانوادگی می‌آمدند. خودش، همسرش، مهدی و دختر کوچکترش.
راستش را بخواهید بارها به سادگی و اخلاصش غبطه می‌خوردم.
از زمان آشنایی‌مان دوازده سیزده سال می‌گذرد. آن زمان مهدی چهار پنج‌سال بیشتر نداشت.

چند روز قبل که می‌بیند شهر شلوغ شده، به یکی از دوستان بسیجی می‌گوید، اگر کمک خواستید روی من حساب کنید. از صبح چهارشنبه کار را رها می‌کند و همراه آقا مهدی که تازه ۱۷ ساله شده بود، به کمک بسیجیان می‌آید. وحشی‌های داعشی‌صفت در شلوغی‌های روز پنج‌شنبه، محاصره‌شان می‌کنند. مهدی را تنها گیر می‌آورند، با هفتاد ضربهٔ چاقو و قمه، و در آخر با یک تیر، کار را تمام می‌کنند.
یکی از رفقا می‌گفت: طفلی را غریب گیر آورده بودند، بی‌کس، تنها، مثل حسین… مثل قتلگاه…

رفیق بسیجی ما می‌گفت بعد از شنیدن خبر شهادت مهدی، پدرش کنار من بود، اما من زبانم بند آمده بود، نمی‌توانستم به او بگویم با پسرت چه کرده‌اند. بچه‌های سپاه که خبر شهادت مهدی را به پدرش می‌دهند، بلند می‌شود و به دیگران تبریک می‌گوید. می‌گوید خوشا به حال پسرم!
ما مدعیان صف اول بودیم
اما از آخر مجلس شهدا را چیدند

شادی روح شهید “مهدی علی‌آبادی” صلوات

مطلب قبلی
مطلب بعدی
 نظر دهید »

موضوعات: بدون موضوع لینک ثابت


فرم در حال بارگذاری ...

فید نظر برای این مطلب

بهمن 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  

معاون فرهنگی نوشهر

  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس