عبای گرانبها
🟢 وجدانم چنین کاری را نمی پذیرد…
🔸️یکی از مقلدین شیخ انصاری که تاجر بود، یک عبای زمستانی گرانبها که در نوع خود بی نظیر بود به شیخ هدیه کرد به این ترتیب دست شیخ را بوسید و عبا را بر دوش او افکند.
🔹️فردای آن روز آن تاجر در نماز جماعت شیخ انصاری شرکت کرد، ولی دید همان عبای ساده ای که با مقام زعامت شیخ تناسب ندارد بر دوش اوست. بعد از نماز به محضر شیخ رفت و پرسید: «آن عبای گرانبها که دیروز به شما هدیه کردم کجاست؟ شیخ در پاسخ گفت: آن را فروختم و با پول آن دوازده عبای زمستانی ساده خریداری کرده و به افرادی که در این فصل زمستان عبا نداشتند دادم.»
🍃تاجر عرض کرد ای مولای من عبا مال شما بود و به خصوص برای شخص شما خریده بودم تا شخص شما آن را بپوشید نه این که آن را بفروشید و از پول آن چند عبا برای مستحقین فراهم نمایید.
💐شیخ در پاسخ فرمود: اِنَّ ضَميرى لا يَقْبَلُ ذَلِكَ. وجدانم چنین کاری را نمی پذیرد! که چنان عبایی بپوشم در حالی که عده ای به عبای ساده زمستانی نیازمند باشند.
📚طریقت حاج شیخ، ص ۵۰ ، به نقل از شرح مكاسب، سيد محمد کلانتر، ج ۱ ص ۱۲۹، به نقل از کتاب داستان دوستان جلد سوم، ص ۳۰۶